تبليغاتX
جانا
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
امشب بیشتر از همیشه نمی دانم...

تلاش  بیهوده برای یکی شدن...

تکه پاره هایی از جان مچاله ام...

نمی توانم برای پرنده ها قفس بسازم...

گلها بی التماس عطرافشانی میکنند...

چقدر تنهایی اینجا بزرگ شده است...

امشب تمام راه ها را دوباره رفته ام...

آنجا بود- بزرگتر از قبل...

تو هم بودی- حضوری همیشگی...

درد دارم امشب...

 بیشتر از همیشه...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط جانا | 
 

هراعتقاد، که تو را، گرم کند، آنرا نگه دار!

و هراعتقاد، که ترا سرد کرد ، از آن ، دور باش.

هر مشکل که شود ، از خود گله کن که:

 این مشکل از من است!! 

خط سوم

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط جانا | 
می خواهم از اینجا بروم

باناچیز جانی که مانده

تهی تر از پیش

ناامیدانه

و

تنها

 از آینده خبری نیست

هر چه هست تکرار  گذشته هاست

که هر چه بود

توهمی بود 

 از زندگی...

عبور از ویرانه های شهری

که می شناختم

 که خانه من بود

خیالی از خانه 

که نگاه می دارد ترا

از سرما

از گرما

حریمی امن

که پنهان می دارد ترا 

از نگاه دیگران

از گزند دشمنان

می خواهم از اینجا بروم

که دیگر هیچ نمانده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط جانا | 
پرده ها 

 آویزان

در تلاش جدایی...

اتاق 

 ایستاده

در بهت تنهایی...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط جانا | 
اهلی شدن ...

گل سرخ ...

ستاره ات ....

تبعید شده ام به دنیای آدم بزرگا...

دلتنگ توام امیر کوچولو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط جانا | 
شکوفه های گیلاس...

عطر خوش بهار نارنج...

خاطرات با هم بودنمان...

بیاد ماندنی

با شکوه

و چه زود گذرند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط جانا | 
 

از واقعه ای ترا خبر خواهم کرد

وآنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد

با عشق تو در خاک نهان خواهم شد

با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد...

                                            ؟

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط جانا | 
نه بابا!

گرفتگی کدومه!

دلم جوییده شده !

بعد شم مثه یه تیکه آدامس تفش کردن یه گوشه ای...

دنیای عجیبی شده!

می دونی جانا،

نمی دونم چطوری می شه 

 توهمات آدما یه هو سر از واقعیت در می آره...

تازه مثه قدیما آدما توی آپارتمانشون کفتربازی می کنن!

کفترهم چیز خوبیه...

راه دوری نمی ره...

از در میدیش بره از پنجره بر می گرده...

اونم با یه اسمه تازه!...!

نمی دونم چرا این اسم منو یاده خودم میندازه...

عجب حرفه ایی...

حسنش اینه که ددی هم کم نمی زاره ...

آخه کلی مرام و معرفت سرش می شه...

آفرین

بخدا صد آفرین

هر دوتون برنده شدین!

 ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط جانا | 
چقدر دیر نشونه هات رو دیدم

خیلی دیر

خیلی دیر

وقتی تونستم بیرون بیام که خون جاده رو گرفته بود

خون و  شیر...

سرخ...

سفید...

گفتن چی؟

قیچی کرده؟

بارون که بزنه سخت می شه کنترلش کرد

قیچی می کنه!

 همه چی رو...

ببین

اونا خوابیدن

چه زود...

آزادی... 

 از پنجشنبه های کثافت بیزارم

دیر شده

خیلی دیر 

می خوام بخوابم 

باید بخوابم

مثه اونا

کنار جاده...

آخه با خودت چیکار کردی

دستات

چشات

دلت

چی دارم می گم با این چشا دیگه نمی تونی ببینی

سرخ...

سفید...

نمی تونم ببخشمش

چه سخته بخشیدنشون...

فردا میای تا پانسمانت رو عوض کنی

نترس دردش کمتر می شه...

دیگه دیر شده

صدات رو نمی شنون...

بالاخره همه می خوابیم

یه روز روی خاک

یه روز زیر خاک

تو هم آزادی

سفید...

سفید...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط جانا | 
کاش می شد هنوز

از میان خوابهای آشفته

به آرامش گهواره پناه برد...

کاش می شد

به آغوش کودکی ها بازگشت...

کاش می شد

با دستانی کوچک

شکافها را از خاک خیس پر کرد

و با چشمانی براق

بذر فردا را کاشت...

...

و تو نازنینم کاش هرگز ندانی

که چه زود

بزرگ خواهی شد

و من خوب می شناسم

 چشمانی را که

بدنبال دستانی بزرگ

و مهربان

بی نهایت را خواهند کاوید

و هیچ

 که من سالهاست

تا بی نهایت درد را

کاویده ام

 و کاش...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 3:17 قبل از ظهر  توسط جانا |